تبليغاتX
عارفانه ها

عارفانه ها

زندگی

 

در باغ " بی برگی " زادم .

و در ثروت فقر غنی گشتم .

و از چشمه ی ایمان سیراب شدم .

و در هوای دوست داشتن ، دم زدم .

و در آرزوی آزادی سر بر داشتم .

و در بالای غرور ، قامت کشیدم .

و از دانش ، طعامم دادند .

و از شعر ، شرابم نوشاندند .

و از مهر ، نوازشم کردند .

و " حقیقت " ، دینم شد و راه رفتنم .

و " خیر " ، حیاتم شد و کار ماندنم .

و " زیبایی " ، عشقم شد و بهانه ی زیستنم !

" دکتر علی شریعتی "

بعدا نوشت : فرم ثبت نام خادمین معنوی امام رضا (ع)

آیا شما هم دوست دارید به جمع خادمین معنوی امام رضا (ع) بپیوندید ؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 15:20 توسط یلدا |




کدام چشمه

 

دلی که عشق ندارد و به عشق نیاز دارد

آدمی را همواره در پی گم شده اش

ملتهبانه به هر سو می کشاند

خدا ، آزادی ، هنر و دوست ،

در بیابان طلب بر سر راهش منتظرند

تا وی کوزه ی خالی خویش را

از آب کدامین چشمه پر خواهد کرد ؟

" دکتر علی شریعتی "

 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:16 توسط یلدا |




امید به زندگی

قابل توجه آنهایی که از ساز مخالف و باد مخالف و جریان ناموافق زندگی

می نالند و نا امیدند :

" باد بادک زمانی اوج میگیرد که با باد مخالف روبرو شود ... "

تو میتوانی ، کافیست اراده و تلاش کنی ،

امید به خدا با ماست ...

جملات زیبا گیله مرد

+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 10:11 توسط یلدا |




 

دل کندن اگر آسان بود فرهاد بجای کوه کندن دل می کند.....

 

39.jpg

 

تــــو زندگی به بعضـــــی ها باید بــــگی :
مـــــــن چشم میـــــذارم...
تــــــــــو
فقــــط برو گمــــــــــــــــشووووووووووووووو

+ نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 9:16 توسط یلدا |




خدای من؛
دستانت که مال من باشند؛
هیچ کس مرا دست کم نمی گیرد.
من هرگز نمی نالم…قرنها نالیدن بس است…میخواهم فریاد بزنم…!اگر نتوانستم سکوت میکنم…. 
 
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 7:30 توسط یلدا |




 

سخت است حرفت را نفهمند ،

سخت تر اینست که حرفت را اشتباهی بفهمند،

حالا میفهمم، که خدا چه زجری میکشد

وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ،

اشتباهی هم فهمیده اند.

.:: دکتر علی شریعتی ::. 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 0:38 توسط یلدا |




توسل به حضرت فاطمه (س) نزد امام زمان (عج)

عالم بزرگوار، عراقي (ره) در کتاب «دارالسّلام» مي نويسد:
ملّا قاسم رشتي (ره) نقل کرده است: به اصفهان رفتم و به مقبره ي تخت فولاد، روزي که پنجشنبه نبود، روانه شدم. چون در آن ديار غريب بودم، نمي دانستم که مردم آن شهر فقط شب هاي جمعه به زيارت اهل قبور مي روند و در ديگر ايّام، مقبره خالي از مردم است و چيزي در آنجا يافت نمي شود.
وقتي در خيابان قدم بر مي داشتم، ميل داشتم که قلياني بکشم. خادمي که همراه من بود گفت: در اين اطراف جز شب هاي جمعه چيزي پيدا نمي شود.
من هم گفتم: زيارت اهل قبور را براي کشيدن قليان ترک نمي کنم و داخل قبرستان شدم و شروع به قرائت فاتحه کردم. ناگاه مردي را در شکل و هيئت درويش ها مشاهده نمودم که در گوشه ي حياط نشسته بود.
آن شخص گفت: «ملّا قاسم؛ چرا وقتي وارد شدي، طبق سنّت پيامبر (ص) سلام نکردي؟» شرمنده شدم و از او معذرت خواستم و گفتم: دور بودم و مي خواستم وقتي نزديک شدم سلام کنم.
فرمود: «نه، شما اهل علم ادب نداريد». هيبتش بر دلم افتاد و به او نزديک شدم و سلامش نمودم. جوابم داد و نام والدين مرا برد. گفت: «آنها فرزند پسر نداشتند و پدرت نذر کرد که اگر خداوند به او فرزند پسري عنايت کند، او را از اهل حديث و از نيکان قرار دهد. آنگاه خدا تو را به او عنايت کرد و او هم به نذرش وفا نمود».
گفتم: بلي؛ اين را شنيده ام. سپس گفت: «اگر مي خواهي قليان بکشي در کيسه ي من موجود است، بردار و آماده کن تا با هم بکشيم».
قصد کردم که به خادمم دستور دهم، ولي به مجرّد اين نيّت و همين که از دلم خطور کرد به من گفت: «نه، خودت آماده کن». گفتم: چشم و قليان را آماده نمودم و کشيدم، سپس به او دادم، او هم کشيد و به من بازگردانيد، آنگاه چنين گفت: چند روز قبل به اينجا آمدم و هيچ ميلي به اهل اين شهر و به داخل شدن در اين شهر نداشتم. در اين مقبره ، قبور تعدادي از پيامبران است، برخيز و آن ها را همراه من زيارت کن.
پس برخاست و کيسه اش را برداشت و با هم رفتيم تا به جايي رسيديم، گفت: «اينجا قبور انبيا است» و آنگاه زيارتي خواند که من هرگز در کتاب ها آن را نديده بودم. به هر حال، همراه او خواندم، سپس از قبر ها دور شد و گفت: «من عازم مازندران هستم، مي تواني از من چيزي بخواهي». از او خواستم که به من علم کيميا را بياموزد. گفت: «آن را به تو نمي آموزم»، اصرار ورزيدم. گفت: «رزق و روزي هر کس مقدّر و معيّن شده و آنچه مي خواهي در اواخر عمرت به تو مي رسد». گفتم: چه مي شود اگر من از فقر و فلاکت نجات يابم؟
گفت: «دنيا ارزشي ندارد».
گفتم: به خاطر دوستي و حبّ دنيا اين تقاضا را از تو نکردم.
گفت: «پس چرا فقط از امور دنيوي تقاضا نمودي؟» ولي من همچنان به خواسته ي خود پافشاري کردم.
گفت: «اگر در مسجد سهله مرا ديدي، خواسته ات را بر آورده مي کنم». گفتم: پس دعايي به من تعليم نما.
گفت: دو تا دعا به تو ياد مي دهم؛ يکي به تو اختصاص دارد و ديگري براي همگان و اگر مؤمن گرفتاري آن را بخواند، حتماً مؤثّر واقع مي شود، سپس آن دعا ها را برايم خواند.
گفتم: متأسفانه، قلمي ندارم تا دعا ها را بنويسم و قدرت حفظ کردن آن را هم ندارم.
گفت: در کيسه ي من قلم و کاغذ است، بردار.
دست در کيسه نمودم و با تعجّب ديدم که قليان و ديگر وسايلي که قبلا بود در آن نيست و فقط دوات و قلم و کاغذي به اندازه ي نياز و نوشتن آن دو دعا موجود بود.
مضطرب شدم و سر به طرف زمين نهاده، مهيّاي نوشتن شدم. دعاي اوّلي را املاء کرد و من نوشتم. به دعاي دوّم که رسيد اين گونه قرائت کرد:
«يا محمّد و يا عليّ يا فاطمة يا صاحب الزّمان ادرکني و لا تهلکني؛ اي محمد، اي علي، اي فاطمه، اي صاحب زمان مرا درياب و هلاکم نکن».
من در عبارت دعا تأملي کردم و او همين که ديد به فکر فرو رفته ام، گفت: «آيا عبارت را غلط مي داني؟» گفتم: آري زيرا خطاب به چهار نفر است و فعل آن بايد جمع باشد.
گفت: «اشتباه نمودي، اکنون نظم دهنده ي اين عالم، امام زمان (ع) است و غير از او در عالم تصرّف نمي کند و در دعا آن سه بزرگوار يعني حضرت محمّد، علي و فاطمه (س) را شفيعان نزد امام عصر (ع) قرار مي دهيم و فقط از او استمداد مي کنيم».
ديدم سخن متيني مي گويد، پس دعا را نوشتم ولي وقتي سر بلند کردم کسي را نديدم. از خادم درباره ي او سؤال کردم.
گفت: من کسي را نديدم، با حالتي که در من سابقه نداشت به شهر بازگشتم و وارد خانه ي حاجي کرباسي شدم.
او گفت: آيا تبي بر تو عارض گشته است؟ گفتم: خير و ماجرا را برايش تعريف کردم.
او گفت: اين دعا را شيخ محمّد بيد آبادي به من ياد داد و من در پشت کتاب دعا آن را نوشتم. برخاست و کتاب را آورد، ولي در آن چنين بود: «أدرکوني و لا تهلکوني». آن را پاک کرد و نوشت: «أدرکني و لا تهلکني».
منبع:ماهنامه ي موعود شماره ي 100

 


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 20:35 توسط یلدا |




بهای عشق ...

 

 

برای خریدن عشق هرکه هرچه داشت آورد

دیوانه هیچ نداشت . گریست

گمان کردند چون چیزی ندارد میگرید

اما هیچ کس ندانست که بهای عشق اشک است

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 0:50 توسط یلدا |




نوروز مبارک

 

 

از نوروز مي اموزيم که هيچ وقت کسي را نا اميد نکنيم شايد اميد تنها دارايي اش باشد.

نوروزتان مبارک باد

 

دکوراسیون سفره هفت سین

 

 موقع سال تحویل برام دعا کنید

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 14:0 توسط یلدا |




خدایااااا....

خــــــــــــــــدایــــــــــــــــــا:


کودکان گل فروش را می بینی ؟!

مردان خانه به دوش؟!

زبانهای عشق فروش؟!

انسانهای آدم فروش؟!

همه را می بینی؟!

میخواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،دیگر زمینت بوي زندگی نمیدهد.

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 16:25 توسط یلدا |